♥♥عاشقانه♥♥

دیوانه را محبت آرام میکند مارا محبت تو دیوانه میکند

در موسم بهار 
کز مهر بامداد 
تک دختر نسیم
مشاطه وار، موی مرا شانه میکند
آندم که شاخ پر گل باغی بدست باد
خم می شود که بوسه زند بر لبان من
وانگاه، نرم نرم
گلهای خویش را بسرم دانه می کند
آن لحظه ، ای رمیده ز من ! در بر منی
در خاطر منی .
#مهدى_سهیلى
.
بیاید به یاد اونهایى که دوستشون داریم و  به هر دلیلى دیگه کنارمون نیستند باشیم.
اگه به دنیاى دیگه سفر کردن، روحشون شاد🙏🏻
و اگه توى این دنیا از ما فاصله گرفتن سرشون سلامت🙏🏻
زندگى خیلی کوتاهه. قدر هم رو بدونیم 💜
سال نو مبااارک.
نوشته شده در ۱۳٩٥/۱/۳ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

راهی که با هم رفته بودیم

خواستی که تنهایی برگردی

تو با رفتن آروم شدی ولی من چیکار کنم بعد از این

هر روز از خودم میپرسم

چی توی عشقمون کم داشتیم

کاش میشد اون روزا برگردن

کاش میشد عاشق هم باشیم

من همه اشکام واقعین

رسیدم به اون ته راه که میگن

تو یادت رفت؟؟!من یادم هست...

اون که یادشه بازندست...

رفتی و راحت عشقمو پس زدی

ترجیح دادی حتی اسممو نشنوی

چن روز،چن ماه،چن سال بگذره؟؟!

کی میشه از سرت این افکار بپره؟؟؟

                                                                                                                     25band

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/۱٥ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات () |

آرام نام مورد علاقه ی من است...

 آرام میشوم با این اسم...

  آرامش میگیرم با این نام...

    من بادی آرام از سمت بهشت هستم(با توجه به معنای نام صبا)

      آرام را دوست دارم اما آشوبم

          خدا آرامم میکند...

          آرام...آرام...آرام...

           آرامش بخش است.آرام باش آشوب درون

            به گذشته ها که میروم نمیتوانم آشوب را آرام کنم

         آرام نام غریبیست

       دنیا آرام نیست

      دریا آرام نیست

    دل ها آرام نیست

   زندگی ها آرام نیست

  روز ها آرام نیست

 حتی شب ها هم آرام نیست

جریان چیست؟؟

این همه غریبی و آرامش این نام؟؟

 یکی میگوید با او آرامم بی او آشوبم

 کسی دیگر میگوید با رفتنش آرام شدم

   مردی میگوید بار ها با گریه آرام شده ام پس به راهم ادامه میدهم

     مردی دیگر میگوید مرد که گریه نمیکند،من با سکوت و بغض تلاش به آرام شدن میکنم

       زنی میگوید من با پر حرفی و پر کاری حرسم را خالی میکنم و آرام میشوم

         زنی دیگر میگوید این چه کاریست؟؟من با قدم زدن زیر باران و گریه کردن آرام میشوم

            کودکی میگوید من در آغوش پدر و مادرم آرام میشوم

            کودکی دیگر میگوید من که پدر و مادر ندارم باید با کشیدن چهره ی آنها با نقاشی بدونمهارتم خیلی آرام میشوم

           جوانی میگوید من با یاد و ذکر خداوند آرام میشوم

         جوانی دیگر میگوید من با دور دور و سرعت بالا در بزرگراه در نیمه شب آرام میشوم

       مقصد آرام شدن است اما چطور این همه تفاوت میان آدم هاست برای رسیدن به یک پایان و نقطه؟؟

شما چطور آرام میشوید؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/۱۳ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات () |

مهر را بر سر آبان بگذار

مهربان میگردد

من تورا با همه ی مهر به آبان دادم

مهربان باش که پاییز،بهارت گردد

نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/٢ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات () |

شادی ینی.....

شما بگید شادی ینی چی؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۳۱ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

لبخند ونگاه زیبایت قشنگترین لحظه زندگی برای زیستن است، بانوی گل،بهترین تبریکها را به مناسبت روز زیبایت از من بپذیر.
 روز ت مبارک

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢۱ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات () |

اﻣﯿﺮ کبیر ﮔﻔﺖ :دوران افول و عقب ماندگی ملتها زمانی شروع شد که

; جای اندیشیدن را "تقلید" ,

جای تلاش و کوشش را "دعا" ,

جای فکر کردن به آرزوهای بزرگ را "قناعت"

و جای اراده برای رفتن و رسیدن را "قسمت" وجاى تصمیم عقلانى را

استخاره گرفت.

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱٩ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

زندگی رسم خوشایندیست!

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

 

 

پرشی دارد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد منو تو برود

زندگی جذبه دستی است که میچیند

زندگی نو بر انجیر سیاه در دهام گس تابستان است

زندگی بعد درخت است به چشم حشره

زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی ست

زندگی حس غریبی ست که یک مرغ محاجر دارد

زندگی سوت قطاری ست که در خواب پلی میپیچد

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست

خبر رفتن موشک به فضا...

لمس تنهایی ماه...

فکر بوییدن گل،درباره ی دیگر....

زندگی شستن یک بشقاب است

زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است

زندگی مجذور آینه است

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفس هاست

هرکجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است

چه اهمیت دارد گاه اگر میگویند قارچ های غربت

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱٦ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

عروسک رو دوست دارم

با اون همه غم تنهاییش همیشه یه لبخند گرم روی لبش جا خوش کرده...

دوسش دارم چون هروقت دلم میگیره میرم باهاش کلی حرف میزنم از غمم براش میگم و کلی اشک میریزم و اون دلداریش فقط یه لبخنده...

سادگیش رو دوست دارم..دلش خوشه خودشو شبیه آدما کرده ولی ای کاش آدما یه کم از اخلاق عروسک رو داشتن و خودشون رو شبیه اون میکردن اونوقت بود که تغییر قشنگیو تو زندگیشون احساس میکردن...

زیباست اگه گاهی از اشیا اطرافمون درس بگیریمفرشته

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱٥ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات () |

خیلی وقتا دلت میخواد بنویسی اما نمیتونی.دلت میخواد حرف دلت رو تایپ کنی اما بازم نمیتونی.دلت میخواد از دست بضی ادما و بضی کاراشون بری یه جا با صدای بلند داد بزنی تا خالی شی اما بازم نمیتونی....

سیزده روز از سال جدید گذشته..سیزده روز که برای بضیا خوشی و شادیو سرحالی بوده،برا بضیا ناراحتیو غم و دلتنگی بوده،برا بضیام بیماری و بیمارستان و بی حالی بوده...این سیزده روز رو که گذروندیم...هنوز 353 روز دیگه باقی مونده تا سال 95...

دعا میکنم که توی این روزا که مثل برق و باد میگذره دل همتون شاد باشه،خوشحال باشین،سلامت باشین....دعا میکنم هیچوقت دلتون از دست کسی نگیره که ازش توقع نداشتین و کسی دلش از دست شما نگیره که شاید از شما اون توقع رو نداشته...و بازم دعا میکنم که هیچوقت دلتون نخواد برید یه جا بلند داد بزنید بلکه اروم شین.......

شاد باشین

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱٢ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

آسمونا غرق ابره    

    درختا سبزه برگش                                  

          تو بغلت گرم گرمه

                حتی اگه بیرون برفه سرده

                      همین که هستی شکر

                           بقیش هرچی شد

                                مدیون سرنوشتم

                                    به خاطر اونه هستی تو

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱۱ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

این وبلاگ رو چگونه پیدا کردین؟؟

لطفا حتما با کامنت جواب

بدین

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱۱ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

دعا میکنم زیر ایـن سقف بلند،روی دامان زمین،هرکجا خسته شدی،یا که پرغصه شدی،دستی از غیب به دادَت برسد و چه زیباست❤ که آن دست خدا باشد و بس..

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱۱ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات () |

سلام به همه ی دوستای گلم

 

امیدوارم حالتون خوب باشه،لبتون خندون باشه،عشقتون پابرجا باشه،تنتون سالم باشه..عیدتونم مبارک باشه:-)

 

یه مدت غیبت داشتم،از همتون معذرت میخوام امیدوارم بتونم دوباره وبلاگو زنده کنم☆★

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱٠ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

ﻣﻦ ﻫﻢ ﮐﺎﻧﺪﯾﺪﺍ ﺷﺪﻡ !
ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﯿﺰﯼ
ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺴﺘﯽ ﻭ ﻣﻘﺎﻣﯽ
ﻣﺮﺍ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻫﺎ ﺭﺍﯼ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺗﻨﻬﺎ ﺗــــﻮ ﻣﺮﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯽ
ﮐﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ
ﺑﯿﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﺎﺕ ﭘﯿﺮﻭﺯﻡ ﮐﻦ . . .

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٥ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

دل درد گرفته ام ان قدر که فنجـــــــــــــــــــان های قهــــــــــــــــــــــــــــوه را سرکشیده ام


امـــــــــــــا…


تو تــــــــــــــه هیچکدام نبودی…

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٠ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات () |

من از تمام آسمان یک باران را میخواهم… از تمام زمین یک خیابان را… و از تمام تو… یک دست که قفل شود در دست من…

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٠ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات () |

دسـت بـه “صورتـم” نـزن !

می تـرسم بیـفتـد

نقـاب خنـدانـی کـه بـر چهـره دارم !

و بعــد

سیـل ِ اشـک هـایـم “تـــــــــــو” را بـا خـود ببــرد

و بـاز

من بمانم و تنهــــــایی …!!!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٠ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات () |

آمد رمضان هست دعا را اثری
دارد دل من شور و نوای دگری
ما بنده عاصی و گنهکار توییم
ای داور بخشنده بما کن نظری

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٩ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

امیدوارم از این داستان بسیار زیبا خوشتون بیاد

نظر فراموش نشه


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٩ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

اینجا زمــین است...

بدبخت ها را مستند میکنند،

خوشبختـی را سـریـال

و از جدایـی ها فیلـم سینـمایــی مــی ســازند !

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٩ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |


تنهایی یعنی…..
متأسفم دلم، هیچکی دلواپست نشد

 


پشت این بغض…
بیدى شکسته است که خیال مى کرد با این بادها نمى لرزد…

 

 

حواسم را پرت کرده ای، آنقدر دور
که تو رفته ای و من حواسم نیست…

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

ضربان قلبم را روی خنده های تو تنظیم کرده ام...پس بخند تا زنده بمانم

♥♥♥

دختر باس:خول و دیوونه باشه که دوس پسرش بگه خدا منو از دست این نجات بده...لوس و حسود باشه...کلی عکس ازت بگیره...اگه عاشقت باشه هر چند دقیقه یک بار گازت بگیره...لوس حرف بزنه...هم شیطون و هم خانوم و هم پایه باشه...خنگ باشه و با خنگ بازیاش بخندونتت


 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٦ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

وقـتـے حـس میڪنم …

جایــے در ایــטּ ڪره ے خاڪے . .

تــو نفـس میڪشـے و مـטּ …

از هــماטּ نفـس هایتـــ ،،، نفـس میڪشم آرام مــی شوم !

تـو بــاش !!!

هـوایـتـــ ! بـویـت ! بـراے زنده مانـدنـم ڪافـــے ستـــ

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٥ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |


خاک بر سرِ تمامِ این کلمات

اگر تو از میانِ تمامشان

نفهمی من دلتنگم . . . !

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٥ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

پسر : سلام عزیزم، چطوری؟
دختر : سلام گلم، خیلی بد ..

پسر : چرا؟ چی شده؟
دختر : باید جدا بشیم

پسر : چـــــــــرا ؟
دختر: یه خانواده ای من رو پسندیدن واسه پسرشون.
خانواده منم راضین ..

الانم باید ازت تشکر کنم بخاطر همه چیز و باید برم خونه
چون مادر پسره اومده میخواد من رو ببینه...

پسر : اشکات رو پاک کن...تا بهتر جلو چشم بیای...
چون مادرم نمیخواد عروسش رو غمگین ببینه... !!

پیدا میشه ؟

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٤ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

 

دمش گرم... باران را می گویم،به شانه ام زد و گفت: خسته شدی... امروز را تو استراحت

کن من به جایت می بارم!!..

♥♥♥

به سلامتی اونی که دوسش داشتیم...اونم مارو دوست داشت...نه ما به اون گفتیم...نه

اون به ما...

♥♥♥


به سلامتی پسری که گفت: اگه بمونی میشی “مادر” دخترم، اگه بری میشی “اسم”

دخترم....

♥♥♥


 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢۱ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

دیگه دلم نه پول میخواد نه اغوش نه مهمونی نه حتی اینده ... دلم ...

بچگیمو میخواد..خونه ساحلی با اتیش...پاهای شنی و دستای

کاکائویی... دلم میخواد وقتی بلال میخورم کل صورتم زغالی شه..100

بار یه سرسره 1 متری رو بالا برم بازم خسته نشم..چایی رو با 10 تا قند

بخورم..پوفک و لواشک رو باهم بخورم..سر یه چیزه مسخره انقد بخندم تا

بیفتم کف اتاق..با خطه لب مامانم صورتم رو نقاشی کنم..دلم میخواد

مث بچگیا بوی سیگار حالم رو بد کنه..عیدیامو بریزم تواون قلک

چوبیه..هرکی منو دید بگه شعر جدید چی بلدی؟ منم بلند بلند براش

 

بخونم..دلم برا اون روپوش زشت و بد رنگه مدرسه تنگ شده..دلم میخواد

بازم رو دیوار نقاشی کنم..مورچه ها رو دونه به دونه بکشم..دلم میخواد

وقتی گریه میکنم مامانم اشک مو پاک کنه نه پیرهن تنم..دلم میخواد

شبا تو خواب غلت بزنم جای اینکه حرف بزنم..100 تومن تو جیبم باشه

اما دلم خوش باشه..خودمو برا بابا لوس کنم و از میله اتوبوس اویزون

شم..دلم میخواد با دوستام ادم برفی بسازیم بعد یهو بزنیم خرابش کنیم

کلی بخندیم...غروبا فقط منتظر*انشرلی*باشم وتا شب خودمو با خاله

بازی بکشم..ولم کنی تا صبح تو شهربازی بمونم..مادرم که نماز میخونه

برم جلوش انقد ادا در بیارم تا بخنده نمازش بشکنه بعدش فرار کنم..

بزرگترین اشتباهم این بود که ارزو کردم بزرگ شم... دنیای ادم بزرگا

خیلی سرد و تنهاس... درگیر قلب و ... .... ....

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢۱ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

پـﺴﺮ : ﺑﺮﻭ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻣﺖ ﺩﻳﮕﻪ ﺗﻤﻮﻣﻪ



پـﺴﺮ : ﺑﺮﻭ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻣﺖ ﺩﻳﮕﻪ ﺗﻤﻮﻣﻪ



ﺩﺧﺘﺮ : ﻋﺸﻘﻢ ﻣﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ ﺑﺨﺪﺍ ﻣﻴﻤﻴﺮﻡ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﻴﻔﻬﻤﻲ؟



ﭘﺴﺮ :ﺩﻳﮕﻪﺍﺯﺕ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ ﻋﺸﻘﺖ ﺑﺮﺍﻡ ﺗﮑﺮﺍﺭﻱ ﺷﺪﻩ .



ﻭﺗﻠﻔﻦ ﻗﻄﻊﺷﺪ



ﺩﺧﺘﺮﺧﻴﻠﻲ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﻭﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﻴﺮﻩ ﺗﻮﺍﺗﺎﻗﺶ ﭼﺸﻤﺶ



ﻣﻴﻮﻓﺘﻪﺑﻪ ﻣﺎﻧﻴﺘﻮﺭ ﮐﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮﻋﮑﺲ ﻋﺸﻘﺸﻮ ﻣﻴﺒﻴﻨﻪ ﺍﺷﮏ

 

ﺗﻮﭼﺸﺎﺵ ﺣﻠﻘﻪ ﻣﻴﺰﻧه



ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻮﺭﺩﻋﻼﻗﻪ ﻱ ﻋﺸﻘﺸﻮﻣﻴﺬﺍﺭﻩ ﻭﮔﻮﺵ



ﻣﻴﺪﻩ ﺩﻳﮕﻪ



ﺍﺷﮑﺎﺵ ﺗﺎﺏ ﻧﻤﻴﺎﺭﻥ ﻭﻣﻴﺮﻳﺰﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﮑﺮﺩ ﻳﻪ



ﺗﻴﮑﻪ ﺍﻱ ﺍﺯﻭﺟﻮﺩﺷﻮ ﺍﺯﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ .



ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﺩﺧﺘﺮﺧﻮﺍﺑﺶ ﻧﺒﺮﺩ



ﺑﻪ ﭘﺴﺮﭘﻴﺎﻡﺩﺍﺩ :



ﺍﻻﻥ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﭘﻴﺎﻣﻮﻣﻴﺨﻮﻧﻲ ﺟﺴﻤﻢ



ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻏﺮﻳﺒﻪ ﺷﺪﻩ



ﻭﻟﻲ ﺩﻟﻢ ﻫﻤﻤﻤﻤﻴﺸﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﻣﻴﺪﺑﻴﺪﺍﺭﻱ



ﺟﺴﻢ ﻫﺎﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﺸﻪ .



ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻱ ﺑﺰﺭﮒﺍﺗﺎﻗﺶ ﻣﻴﺮﻩ



ﺳﺎﻋﺖ ﺩﻗﻴﻘﺎ 3:34 ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭﺳﮑﻮﺕ ﻭﺗﺎﺭﻳﮑﻲ



ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻭﺍﺯﺑﺎﻻﻱ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﭘﺮﺕ ﮐﺮﺩ ﺩﺧﺘﺮﺑﺮﺍﻱ

 

ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺗﻮﺗﻨﻬﺎﻳﻲﻣﺮﺩ

 

ﺻﺒﺢ ﻣﺎﺩﺭﺩﺧﺘﺮ ﻃﺒﻖ ﻋﺎﺩﺕ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲ ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻕ

 

ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺭﻓﺖ ﺗﺎﺑﻴﺪﺍﺭﺵ ﮐﻨﻪ ﺍﻣﺎﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭﻧﺪﻳﺪ .

 

ﺗﻠﻔﻦ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺩﺧﺘﺮﮐﻪ ﻣﺪﺍﻡ ﻭﭘﻴﺎﭘﻲ ﺯﻧﮓ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩ

 

ﺗﻮﺟﻬﺶ ﺭﻭﺟﻠﺐ ﮐﺮﺩ

 

ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﮔﻮﺷﻲ ﺭﻓﺖ

 

ﭘﺴﺮﻯ ﻣﺪﺍﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻤﺎﺱ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ



ﭼﺸﻢﻣﺎﺩﺭﺩﺧﺘﺮﺑﻪ ﭘﻴﺎﻣﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩﮐﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ :

 

ﻋﺰﻳﺰﻡ،ﻋﺸﻘﻢ،ﺑﺨﺪﺍ ﺷﻮﺧﻲﮐﺮﺩﻡ

 

ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ

 

ﺧﻮﺍﻫﺶﻣﻴﮑﻨﻢﻋﺸﻘﻢ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﺗﻮﺭﻭﺧﺪﺍ ....

 

ﺍﻭﻥ ﭘﻴﺎﻡ ﺩﻗﻴﻘﺎﺳﺎﻋﺖ 3:35 ﺍﺭﺳﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ...



ﻣﺎﺩﺭﺩﺧﺘﺮﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻱ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﮐﺎﻣﻼﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩ



ﺑﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭﭼﻴﺰﻱ ﮐﻪﻣﻴﺪﻳﺪ ﺑﺎﻭﺭﻧﻤﻴﮑﺮﺩ ...

 

ﻛﻠﻴﭙﺲ ﺩﺧﺘﺮﺑﻪ ﺑﻨﺪﻟﺒﺎﺳﻰ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﮔﻴﺮﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ....

 

ﺁﺭﻩ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ..

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٩ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٦ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

خب دوستای گلم وقت هرچیزی هم که باشه


وقت عیدی هست..امیدوارم ازش خوشتون

بیاد..البته این عیدی من یکم پیچیده هست

یعنی اول باید رمزو پیدا کنید..برای پیدا کردن رمز

به ادامه ی مطلب برید♥♥نظر فراموش نشه♥♥



ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٦ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

سلام دوستای خوبم

من واقعا معذرت میخوام که دیر به دیر به وبلاگ میرسم

 

آخه یه مشکلاتی برام پیش اومده بود نمیتونستم که بیام

 

اما الان اینجام که فقط مطلب بذارم  امیدوارم خوشتون بیاد.............نظر فراموش نشه

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٥ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

سلام به همه ی دوستای خوبم ممنون که به وبلاگ

 

اومدید..لطفا

 

 

 

هر نظری که دارین چه پیشنهاد باشه.چه انتقاد باشه و چه هر

 

 

 

چیز دیگه که باشه حتما بهم بگین...به زودی یه برنامه ای رو

 

وبم

 

دارم خیـــــــــــلی خوشحال میشم بیاین راجبش نظر

 

بدین...بازم

 

 

ممنون که به وبم یعنی وب خودتون اومدید

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٦ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

چه بی تَـــفآوت زنـــدگــی میـــکنند آدَمــــهآ…

بی آنکه بدآنـــند دَر گـــوشه ای اَز دُنــــیا

تـــــمام دُنـــــــیای کَـــــسی شُـده اَند...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٦ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید، 

نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی، 

بلکه ببینی چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب می کند...!


ژان پل ساتر

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٦ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

 


عاشق اسمم می شوم
وقتی
تو صدایم می کنی …

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٦ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |


هرگاه دلت هوایم را کرد،

به آسمان بنگر و ستارگان را ببین

که همچون دل من در هوایت می تپند

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |


دیر باریدی باران ؛

دیر....!!!
من مدتهاست در حجم نبودن کسی ،خشکیده ام...
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |


نوشته ها بهانه است


فقط مینویسم که یادآوری کنم به یادتم


باورش با تو 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

همیشه منتظر کسی باش 

 

که تو رو با همه ی دیوونگیت و خل بازیات قبول داشته باشه 

 

و تو رو به همه نشون بده و بگه:

 

این دیوونه خل..... عشق  منه
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

ایـטּ روزها בلم اصرار בارב
فریاב بزنـב ؛
اما . . .
من جلوے בهانش را مے گیرم،
وقتے مے בانم ڪسے تمایلے بـﮧ شنیـבלּ صدایش نـבارב !!!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |


اِنْــصـآفْ نــیـسْتْ !



تـــو دَرْ “قـَـلْـب ِ” مـَنْ بـــآشـی ..

و مـَنْ ،

دَرْ “دَسْــتــآن ِ” تــــو ...!!!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

فرامــوش کـردن تـــو هنــَـر میخواهد

و مــَــن

بی هنرترین انســـان عالمَم . . .

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

پســـت ترین آدما...

کســـــــایی هستند

که میمونن ...

اما بعد از این که عاشقــــــــــــت کردن ....

میرن

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |


בُنــیـــاے ریــــاضـــﮯ استـــــ!

وقتـــﮯ عشــقـــــرا تقسیمـــــ کرבَنــــב

تــــو خــــارجـــــ "قسمتــ ــــــ ــ" مــלּ شــــבے

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |


בُنــیـــاے ریــــاضـــﮯ استـــــ!

وقتـــﮯ عشــقـــــرا تقسیمـــــ کرבَنــــב

تــــو خــــارجـــــ "قسمتــ ــــــ ــ" مــלּ شــــבے

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

 

دلم

 

یک مزرعه میخواهد

 

یک تو

 

یک من

 

وگندم زاری طلایی رنگ

 

که هوایش ﺁکنده باعطرنفس های توباشد...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱٦ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

 

 

باران که می بارد

گام بر می دارم و قدم زنان می روم

زیر باران رفتن را دوست دارم

اشکهایم را کسی نمی بیند.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱٦ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود...اومدیم زیارتت کنیم!

دختر : تو باز دوباره گفتی ضعیفه؟؟؟
پسر : خوب... «منزل» بگم چطوره !؟
دختر : واااای... از دست تو!!!
پ: باشه... باشه...ببخشید «ویکتوریا» خوبه ؟

... د: اه... اصلا باهات قهرم.
پ: باشه بابا... تو «عزیز منی»، خوب شد؟... آَشتی؟
د: آشتی، راستی... گفتی دلت چی شده بود؟
پ: دلم ...!؟ آها یه کم می پیچه...! از دیشب تا حالا .
د: ... واقعا که...!!!

پ: خوب چیه... نمیگم... مریضم اصلا... خوبه!؟
د: لوووووووس...
پ: ای بابا... ضعیفه! این نوبه اگه قهر کنی، دیگه نازکش نداری ها !
د: بازم گفتی این کلمه رو...!؟؟؟
پ: خوب تقصیر خودته...! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت می کنم... هی
نقطه ضعف میدی دست من!
د: من از دست تو چی کار کنم...
پ: شکر خدا...! ، دلم هم پیچ میخورد چون تو تب و تاب ملاقات تو بود...؛ لیلی قرن
بیست و یکم من!!!
د: چه دل قشنگی داری تو... چقدر به سادگی دلت حسودیم می شه.
پ: صفای وجودت خانوم .
د: می دونی! دلم تنگه... برای پیاده روی هامون... برای سرک کشیدن توی مغازه های
کتاب
فروشی و ورق زدن کتابها... برای بوی کاغذ نو... برای شونهبه شونه ات راه رفتن و
دیدن نگاه
حسرت بار بقیه... آخه هیچ زنی، که مردی مثل مرد من نداره!
پ: می دونم... میدونم... دل منم تنگه... برای دیدن آسمون تو چشمای تو، برای
بستنیهای
شاتوتی که با هم می خوردیم... برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم و من مردش
بودم...!
د: یادته همیشه به من میگفتی «خاتون»؟
پ: آره... یادمه، آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!
د: آخ چه روزهایی بودن... ، چقدر دلم هوای دستای مردونه ات رو کرده... وقتی توی
دستام گره می خوردن... مجنون من.
پ: ...
د: چت شد؟ چرا چیزی نمی گی ؟
پ: ......
د: نگاه کن ببینم...! منو نگاه کن...
پ: .........
د: الهی من بمیرم...، چشمات چرا نمناک شده... فدای تو بشم...
پ: خدا ن... (گریه)
د: چرا گریه می کنی...؟؟؟
پ: چرا نکنم...؟! ها!!!؟
د: گریه نکن... من دوست ندارم مرد من گریه کنه... جلوی این همه آدم... بخند
دیگه...، بخند...
زود باش بخند.
پ: وقتی دستاتو کم دارم چه جوری بخندم... کی اشکاموکنار بزنه که گریه نکنم ؟
د: بخند... وگرنه منم گریه می کنما .
پ: باشه... باشه... تسلیم. گریه نمی کنم... ولی نمیتونم بخندم .
د: آفرین ، حالا بگو برام کادوی ولنتاین چی خریدی؟
پ : تو که می دونی... من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد... ولی امسال برات کادوی
خوب آوردم.
د:چی...؟ زود باش بگو دیگه... آب از لب و لوچه ام آویزون شد.
پ: ...
د: باز دوباره ساکت شدی...!؟؟؟
پ: برات... کادددووو...(هق هق گریه)... برایت یک دسته گل رُز!،
یک شیشه گلاب!
و یک بغض طولانی آوردم...!
تک عروس گورستان!
پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره...!
اینجا کنار خانه ی ابدیتت می نشینم و فاتحه می خوانم.
نه... اشک و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه... و مرور خاطرات نه چنداندور...
امان... خاتون من!!!تو خیلی وقته که...
آرام بخواب بانوی کوچ کرده ی من....
دیگر نگران قرصهای نخورده ام... لباس اتو نکشیده ام و صورت پف کرده از بیخوابیم
نباش...!
نگران خیره شدن مردم به اشکهای من هم نباش...!
بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱٦ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

دلم برای کسی تنگ است که گمان میکردم :
می آید .....
می ماند ....
و به تنهائیم پایان میدهد
آمد .....
رفت ......
و به زندگی ام پایان داد
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱٦ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

خدا، آن حس زیبایی است که در تاریکی صحرا


زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را


یکی همچون نسیم دشت می گوید :


«کنارت هستم ای تنها»


نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

نگران چی هستی؟


گاهی  خدا   درها و پنجره ها را قفل میکنه


زیباست اگر فکر کنی بیرون طوفانه

و

خدا

میخواد از تو محافظت کنه


پس بخند

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

دوستش دارم

بزرگیش را ،

سکوتش را ،

عظمتش را ،

 اُبهتش را ،

تنهاییش را ،

حکمتش را ،

صبرش را ،

و بودنش عادتیست مثل نفس کشیدن !

خدا را میگویم …

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

تنهایی را دوست دارم...

بی دعوت می آید

بی منت میماند.بی خبر میرود

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

بعضی از اشیاء حس دارن.گریه میکنند..مانند بالش من...هرشب غرق اشک است...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

این متنو ی جایی خوندم دلم نیومد شما نخونیدش...

ما سه نفر بودیم با یک زن و شوهر خیلی بدحجاب ، حالا سوار هم شده بودیم ، چفت در چفت ، میگفتیم کی راحت شیم از این آسانسور ،،، میگفت چند لحظه ای گذشت ،،، زن و شوهر در کنار هم ایستاده بودند ،،، یک دفعه دوستم رو کرد و به صورت خانوم بد حجاب و گفت ؛ خوشم نیومد،ازفردا رنگ رُژ تو عوض کن(رژ لب) ، همه جا خورده بودیم ، خدایا این چی بود گفت ؟؟؟ ، میگفت شوهرش رو کرد و با عصبانیت گفت: آقا حرف دهنتو بفهم ، درست صحبت کن(به حساب ، غرور خشکیده اش اینجا بالازده بود) ،،، گفت من که حرف بدی نزدم که !!! مگه این آرایششو برای من و دیگران در خیابان و... نکرده ، فقط از رنگ رژ لبش خوشم نیومد ، گفتم عوضش کنه ،،،
مرد و زن ، سرشون رو پایین انداخـــــتند ...
...........

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

قصه ی من هنوز تمام نشده...نمیدانم چرا کلاغم  زود به خانه اش رسید!!؟

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۳٠ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

بگو تمـام تـــــو مال مـــــن استدلـم می خواهــــد به خـــودم حسـادت کنم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۳٠ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

بر دوشم سنگینی میکند این ثانیه ثانیه فراموش شدن م

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۳٠ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۳٠ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

آغاز سال 2014مبارکـــــــــــــــــــــــ....

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢۸ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

شب یـــلــداتـــ ونـ مبــــــــــــارکـــــــــــ.... 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢۸ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

مرد نیستم اما حرفم یکیست فقط تو...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات () |

تو میخواستی بشی سنگ صبورم تو شدی-سنگ-و من هنوز-صبورم-

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات () |

باور کن -من-تنها ترین ظمیر دنیاست-او-خوشبخت ترین ظمیر دنیاستچون-تو-را دارد...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات () |

خدایا آسمان چه مزه ایست من تا به حال فقط زمین خورده ام!....

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات () |

زندگی اجبار است  

مرگ اخطار

دوستی فقط یکبار است

ولی جدایی بسیار!!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

منتظر بارانم...

درخلوت کوچه هایم

باد میاید

اینجا من هستم-دلم تنگ نیست

تنها منتظر بارانم تا قطره هایش بهانه ای باشد برای نم ناک بودن لحظه هایم و اثباتی بر بی گناهی چشمانم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳۱ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

گاهی شعر سراغم را میگیرد..

گاهی...

گاهی هوای تو!!!

فرقی نمی کند...

هردو

ختم میشوندبه

دلتنگی من!!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳۱ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

خرابم....خراب!!

به اندازه همان قاضی که متهم اعدامی اش... رفیقش بود

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳۱ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

تو بخند.......

من جان میدهم

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳۱ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳٠ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳٠ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

تمام ترسم از این است که یک شب بخواهی به خوابم بیایی و من بیدار نشته باشم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳٠ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

بعضی از آدم ها"

چگونه میتوانند خیانت کنند؟!

چگنه میتونند بادیگری بخوابند؟!

من بالشم را عوض میکنم دیگر خوابم نمی برد

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳٠ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

خوش به حالت آسمان

بغزت که میشکند

همه خوشحال میشوند

بغز من ک میشکند

همه می گویند:

چته باز؟؟؟

 


 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳٠ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |


آخرين مطالب
» سال 95 مبارک...
» من شک ندارم...
» آرام...
» آبان¡!
» ??What's the meaning of shadi
» روزت مبارک بانو
» دوران افول و عقب ماندگی؟؟!!
» زندگی چیست؟؟!
» عروسک
» 13؟؟!!

Design By : RoozGozar.com